جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز

از تشریف آوری شخصیت های نیمه سیاسی و نیمچه ملا های مبارز پیشاپیش معذرت میخواهم

رزم رستم و سهراب

کنون رزم virus و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي disk داد بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين disk باشد يکي file ناب که بگرفتم از سايت افراسياب
برو خرمي کن بدين disk هان که هم نان و هم اب باشد در ان
تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبر آرام و طاقت نداشت مر آن disk را در drive اش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي list از root ديسکت گرفت
در آن disk ديدش يکي file بود بزد enter آنجا و اجرا نمود
به ناگه چنان سيستمش کرد hang که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانسش رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وزان disk و برنامه قابلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندرآن disk بود بر آورد آن را و اجرا نمود
به ناگه يکي رمز virus يافت پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش مر از bootsector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه اين سان مکن ز رايانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر disk ز اسفنديار
 

 

مامور دولت

مامور دولت شدم دستم دراز است پیش او
 مشکلات هر لحظه انبوه و فراوان می رسد

با دو صد و ده روپی  پولی که می گیرم کنون

 گرشوم بیمار کی پولم به درمان می رسد

 
درخوراک و خرج منزل هم بسی در مانده ام

با چنین اوضاع کی کارم به سامان می رسد؟ 

یک طرف بقّال گوید چوب خطّت پرشده

موجرم زان سو دگر چون شیر غرّان می رسد


میوه را باید نگاهی کرد واز پیشش گذشت

 حال کی دستم به ران مرغ بریان می رسد؟

بهر دانشگاه کابل پول میخواهد زمن

 بهر کیف و کفش خود مرضیه گریان می رسد

مادر اولادها از بهر خرج و برج خود

 گاه با ناز و ادا گاهی شتابان می رسد


کرولا و تیوتا گر دارند از ما بهتران

 من نمی دانم که کی دستم به پیکان می رسد؟

گر اروپا می رود همسایۀ ما دم به دم

پول من تا رفتن ده افغانان می رسد

 

يک بار يک وردکی طی يك عمليات تروريستي میخواهه کاخ ریاست جمهوری افغانستان را انفجار بته (بدهد)  بالاخره موفق میشه و خوده انتحار میکنه فردای ان روز امار میگیره می بینه که دست کم صد نفر کشته شده - ۹۹ نفر از خنده و یک نفر هم خود وردکی  


مرد: قسم مي‌خوري كه من را  به خاطر پولهايم دوست نداري؟ زن: هزارافغانی بده تا قسم بخورم

قندهاری   بالاي يك ساختمان پنجاه طبقه كار مي‌كرده. ناگهان يكي از پايين صدا ميزنه: اهای جلندر خان  خانهء تان  آتيش گرفته،‌ زن و بچه ات  همه سوختن،‌ مردن! قندهاری با خود  ميگه: ديگه اين زندگي براي من معني نداره. خودش را از  بالا(از سری ساختمان) میندازه پائین. همینطور که پائین می  افتاده،‌ ناگهان با خود میگه : اااه.. مه خو  بچه ندارم! کمی پائین تر میایه   ميگه: اااه.. من خو زن ندارم! نزدیک های زمین که میرسه،‌ميگه: اااه..! من خو جلندر خان نيستم!

وقتی قندهار برویم سری دروازه ان نوشته است خوش امدید و وقتی از قندهار خارج شویم روی دورازه اش کلان نوشته است ، خوشت آمد؟ حالا هم نمی فاموم خوش شما امد یا نی؟

+ نوشته شده در  Mon 17 Apr 2006ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

۲ - وردکی با یک موتر تصادف میکنه پولیس میایه میگه : کدام تان مقصر بودید؟؟؟  وردکی میگه والله نمیدانم من خو خواب بودم از این اقا بپرس !

۳ - میگویند شخصی سوار خرخود شده به طرف وردک میرفت در نزدیکی میدان شهر خرش ذله شد و ضعف کرد. مرد هرچه کوشش کرد که دوباره براهش بیاندازد فایده نکرد خر را یک چند لگد محکم زد خواست برود که از پوسته (پاتک ) مجاهدین که در سر راه واقع بود یک مجاهد اورا به داخل پاتک برد و خوب لتش کرد و گفت که نباید خر را اینطور به لگد بزند. مرد خون آلود به طرف خر آمد و گفت ای پدر نالت (لعنت) اگه میفامیدم که تمام برادرانت در سر راه پاتک دارند از راه دشت ها میبردمت.

۴ -در قندهار امریکایی  ها طالبان اسیر را امتحان میکردند  یک توپ سنگی را برایشان مانده و گفته بود که  توپ را وزن کنید بعدا شوت کنید. هر کدامشان میامدند وزن میکردند و شوت میکردند مگر یک طالب  دیگر دورتر ایستاده بود و شوت نمیکرد. موظف اسیران با خود فکر کرد که این طالب شاید کمی هوشیار است  ازش پرسید تو چرا توپ را شوت نمیکنی. طالب  گفت من اینجا ایستاده ام مخواهم توپ شوت شده را کله کنم.


مردی به خواستگاری رفته بود، وقتيكه دختر او را از اطاق سيل كرد به مادر خود گفت : مادر جان برو تيز جوابش بته
مادرش رفت و به مرد گفت كه دخترش نميخواهد با او عروسی كند
مرد پرسيد : چرا
مادر: دخترم يك خانه شخصی ميخواهد
مرد : خير باشد، برش ٢ تا خانه ميخرم
مادر: دخترم ٢ دانه موتر بنز ميخواهد
مرد: خير باشد، برش ٤ تا ميخرم
مادر ديد كه دگر چاره نيست گفت : دخترم مردی ميخواهد كه ٣ متر ... داشته باشد
مرد : خير باشد ، ١ مترش را قطع ميكنم


روزی دختر هم سايه خانه همسايه خود رفت و گفت که قيچی تان را بدهيد .
هم سايه : ايا شما قيچی نداريد ؟
دخترک: داريم ولی مادر با ان سر قطی روغن را باز نمی کند چرا که خراب ميشود.


وردکی داخل باغ شد خواست چیزی بدزدد. چند چیزی هنوز نبرداشته بود که صاحب باغ اورا دید. دزد متوجه شد که صاحب باغ میخواهد اورا گرفتارکند. رو به فرار نهاد خواست از دیوار باغ بالا بپرد. چون دیوار بسیار بلند بود و شخص وارخطا نتوانست بالا شود. برای فرار چاره سنجید نشد. بالاخره دید در کنج محوطه باغ خری ایستاده است به عجله خود را انجا رسانید و در زیر پای خر خوابید. صاحب باغ به او رسید و گفت بلند شو احمق! 
وردکی گفت : من چوچه خر استم.
صاحب باغ گفت بخی! گپ های لوده لوده نزن این خر نر است نه ماده.
دزد گفت والده ام سالهاست وفات کرده فعلا با قبله گاه(پدر) خود زندگی میکنم


+ نوشته شده در  Mon 17 Apr 2006ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

سلام .... این بار صرف یک شعر

كا رمي كرد زير دست مدير
دختر خوشگلي چو ماه منير

داشت روزي مدير دورانديش
كار مرموز و مشكلي در پيش

با معاون به مشورت بنشست
در به روي مراجعين ببست

وسط بحث و گفتگو ناگاه
داخل اندر اتاق گشت آن ماه

گل رخسارش از نشاط شكفت
خنده اي كرد با مدير و بگفت

كز سفر خانم شما، امروز
بازگشته است خرم و پيروز

اينك از داخل سراي شما
تلفن مي كند براي شما

شوق ديدار دارد و ،زآنرو
بهرتان بوسه مي فرستد او

چون سرش گرم كار بود آن مرد
حرف وي را درست درك نكرد

گفت: الحال، من گرفتارم
با معاون كميسيون دارم

هرچه داد او ،بگير با تعجيل
سر فرصت بده به من تحويل

+ نوشته شده در  Thu 6 Oct 2005ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

2 اطلاعیه ویبلاگ ...برداشتن مطالب ویبلاگ با نام ویبلاگ ۲ - تبادل لینک در صورت تمایل 3 - دادن یک یک ماچ و پس گرفتن ان از جانب این حقیر سر پا تقصیر (ماچ یعنی نظر)

لطفا غرض خواندن مطلب گذشته به ارشیوی ویبلاگ مراجعه کنید

جبهه جنگ

روزی در یکی از جبهات جنگ قسیم خان با دوستش احمد شاه از جا ئی عبور میکر دند وبرای رفع خستگی کنار رود خانه ای نشستند د ر همین میان بادی با صد ای بلنــد از د وستش خارج شــد فــوراً د وستش سنگی برد اشت و د ر جایی که نشسته بــــود محکم کـــوبید ـ قسیم گفت صدا را از بین بـــردی حالا د ر فــکر از بین بــرد ن بوی هم باش


تعبیر مولوی های پاکستان از انسانیت و مسلمانی و سرود مولی پاکستان

بنی آدم اعدای يکديگرند
که در آفرينش زبد بدترند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
ديگر عضوها را به ان چه کار
تو کز محنت ديگران بيغمی 
بزن بر سری رهگذر شلغمی 

تو کز محنت دیگران بی غمی

در حقیقت بهترین ادمی


 غیرت پشتونی

در روز گار قدیم یک تاجر بزرگ که همیشه قافله های تجاری اش از یک شهر به شهر دیگر، شب ها را در بیابان ها میگزراند. مجبور شد تا یک پهلوان را جهت حفاظت از دزد ها و قطاع الطریقان ، از جای خریداری نماید.

در انروزگار امان الله خان شاه افغانستان بود و تاجر رفت واز او تقاضا کرد ، تا یکی از پهلوانان اش را برای او بفروشد. خلاصه یک پهلوان را با قیمت بالا خرید و عازم سفر دور و دراز شد.
از قضا که ، راه قافله شان را چهل دزد گرفت و در قدم اول ان پهلوان را دست و پا بستند، وبه نوبت تجاوز(جنسی) را در حق ان پهلوان بیچاره شروع کردند.

زمانیکه نوبت نفر چهلم رسید، پهلوان با تکاپو و فشار زیاد، دست و پا خود را ازاد کرده ، و تمام ان چهل دزد را کشت. تاجر از پهلوان سوال کرد ، که چرا ان کار را از اول نکرد. پهلوان جواب داد که غیرت پشتونی اش اجازه نداد تا نفر چهلم نیز در حق او تجاوز کند.

از سفر باز گشتند ، تاجر مستقیم با پهلوان نزد شاه امان الله  رفت، تاجر از پادشاه خواست تا پهلوان را پس گرفته و پول اش را مسترد نماید. پادشاه واقعه را از پهلوان جویا شد ، پهلوان جواب داد که او وظیفه اش را انجام داده و دزد ها را کشته است. قافله را صحیح وسلامت از شر دزدان نجات داده است.

تاجر رو به امان الله کرده گفت:
جناب عالی ! من هر بار از کجا ۳۹ نفر پیدا نمایم ، تا این پهلوان شما سر غیرت بیاید.

راستی در تاریخ کشور ما چنین بود تا ۳۹ کشور بالای زنان رئیس جمهور های ما که نواسه های عبدالرحمن خان و احمد شاه درانی  بود تجاوز نمیکد غیرت اوغانی(پشتونی) شان برای شان اجازه مقاومت نمیداد (حققت تلخ است)


یک مسابقه بزرگ پهلونی گج پشکهاست مسا بقه شرو ع شد .... بعد از چندین زد و کند بلاخره پشکهای بسیار قوی ماند و خشره ها همه فرار کردنند.
در آخیر هیئت متوجه شد که یک پشک دیگر که روهن خیلی خسته به نظر میرسید دست خود را بالا کرده پشک مذکور موهای بسیار دراز و بی نظم چهره خواب الود با نیکر ناشسته اجازه اشتراک راپیداکرد. بعداز چند ثانیه همه را فرار داد . بعداز اخذ مدال وگوشت هیئت پرسیدشما با این همه خستگی چی حکمت داشتین (پشک گفت : پیش از کشیدن چرس من شیر بودم . )


از نشه ء بنگ است

از نشهء بنگ است

فتوایی ملنگ است
در عصر تکامل ،ویران شده کابل ،ازفتنهء جاهل
پس مانده وطن در همه جا چون خر لنگ است از نشهء بنگ است

فتوایی ملنگ است

هستند رئیسان، در اصل قا تلان
هر یک ددو حیوان
دلها همه سخت تر از پارهء سنگ است از نشهء بنگ است
فتوایی ملنگ است
این جمع دل ازارـ این مردم بد کار
از دین شده بیزار
از بهر خرابی وطن بیل کلنگ است
از نشهء بنگ است
فتوایی ملنگ است
هر شهر خراب است ـ امید سراب است
خر چشم پر آب است
هر گوشهء ملکم اثری شعلهء جنگ است
از نشهء بنگ است /فتوایی ملنگ است
داری تو(زمانی)ـ صد درد نهانی
با شور فغانی
در مملکتم هر دم اوازهء جنگ است
از نشهء بنگ است

فتوایی ملنگ است


زن عرب

يک زن عرب تا زه وضع حمل کرده بود. بعد از ظهر داکتر به بالينش امد و با لبخند گفت:
خوشبختانه پسر شما کاملا سالم است. اول که به دنیا امد ما کمی ترسیدیم چون وزنش ده کیلو بود.
وختی او را ختنه کردیم شد سه کیلو که کاملا در حد طبیعی است.


اگر متوجه شده باشيد هميشه درپیشروی قطار های بزرگ و طولانی شترها يک خر را بسته ميکنند و به همين منظورتعدادی از شتر های ناراض نزد صاحب خود رفته و شکايت نمودند که بار و وزن زياد را ما ميبريم غذا و اب ما کمتر ميخوريم ولی چرا هميش در راس قطار ما يک خر را بسته ميکنيد تا از پشت او حرکت کنيم اين ديگر به حيثيت ما شتر ها بسيار بر ميخورد ...
صاحب اهی کشيد و جواب داد : ايکاش شما اطاعت خر را ميداشتيد و گردن دراز نمی داشتيد خر را که يکبار راه را برايش نشان دادم در همان راه روان است ولی شما را اگر يکبار از پشت خر رها کنم هر کدام تان به هر طرف ميدويد که يکجا کردن تان برايم بسيار مشکل است..

در حکومات قبلی کشور ما نیز چنین بود چند روشنفکر ژولیده را در پس و یک خر را جلو شان بسته میکرد  ...بهتر است بگوییم که حکومات قبلی ما هیچ یکی خود را خوار نکردند(غازی) امان الله خان بالای تانک روس ها گو کرد ببرک کارمل (گوی )شوروی را در وطن پاش کرد حفیط الله امین ان را لیسید و تره کی بالای ان زانو زد دکتر نجیب نیمی انرا زیری چادر پنهان کرد و مسعود  و سیاف و ربانی و گلبیدین ان را(گوی روس ها) را به روی هم زدند و اینک کرزی به لیس زدن (گویی )امریکا یی ها مشغول است که باز نوبت که باشد که انرا به روی یک دیگر بزنند (دوستان حقیقت تلخ است شاید برای بعضی ها خوش ایند نباشد اما حقیقت است این گب )

تا بعد را خدا نگهدار و علی مددگار تان نظرات سازندهء خویش را از ما دریغ ندارید و اگر کدام جوک طنز و فکاهی دارید به ادرس زیر برای ما بفرستید bad_namod@yahoo.com   ویا در قسمت نظرات دیگران بنویسید . تشکر

+ نوشته شده در  Tue 4 Oct 2005ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

 

یک افغانی که تازه استرالیا امده بود و کانگرو را می بیند که خیز می زند و برای یک استرالیایی می گوید والا ملخ های شما بسیار بزرگ است و زیاد خیز می زند

گدای شب به پسر خود گفت : فردا اگر یک من برنج بپزیم چقدر روغن به ان بکار است؟  پسرش گفت دو سیر روغن .! گدا گفت : برای پختن برنج  چهار یک ان روغن بکار است تو چرا دوچند می گویی ؟ پسرش گفت : در صورت که خیالی است بگذار چرب تر بخوریم ..

یک روز موش به نزد دریا امده و بر فیل چیغ می زند فیل ، فیل زود از اب بیرون شو . فیل با قهر از اب بیرون می شود و به موش میگوید خدا کند که کدام گب بسیار مهم باشد اگر نه وای بر حالت .موش نگاهی بر او میکند و میگوید چیزی مهمی نیست پس میتوانی بروی چون من فکر کردم که لباس اب بازی من ه تن توست .

وزيران وطن  زير  سوال  اند

 

شنيدستم  كه  كرزي  امر  فرمود

بگيرند مخبران   دفتري     را

 

به   كلي  قدغن  و موقوف   سازند

زكشور    رسم   جاسوس  پروري  را

 

كه  را مامور  اجرا آت   فرمود

گمانم  سيد حسين  انوري  را

 

چنين  والي كه  خود  جاسوس  باشد

چسان  در قبضه  گيرد  داوري  را

 

وزيران   وطن   زير   سوال   اند

به  آب  انداز  حكم  سرسري  را

 

رييس   مملكت  مامور  و معذور

سيا     افگنده  جنگ   زرگري  را

تا بعد

+ نوشته شده در  Thu 22 Sep 2005ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

اطلاعیه ویبلاگ بیسور خان ! تبادل لینک در صورت تمایل ۲ - برداشت جوگ و طنز از ویبلاک با نام ویبلاگ ۳- فرستادن یگ یگ ماچ با پس دادن از طرف این حقیر سری پاتقصیر (ماچ یعنی نظر) در دل تان شک وشبهه نباشد .
 
با سلام دو باره باز امدم باز امدم تا قفل غم را بشکنم
 
 
شخصی در کثافات چوبک می زد یک رهگذری از او می پرسدبرادر چه میکنی؟او در جوابش می گوید من ملا جور می کنم ..رهگذر می خندد و می گوید چرا طالب جور نمی کنی؟ او می گوید نه نمی شود چون کثافاتش کم است ...
 
           
+ نوشته شده در  Thu 22 Sep 2005ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

اطلاعیه ویبلاگ بیسور خان ! تبادل لینک در صورت تمایل ۲ - برداشت جوگ و طنز از ویبلاک با نام ویبلاگ ۳فرستادن یگ یگ ماچ با پس دادن از طرف این حقیر سری پاتقصیر (ماچ یعنی نظر) در دل تان شک وشبهه نباشد .

خوب دوستان ! باز امدم باز امدم تا قفل غم را بشکنم

با سلام دوباره این هم چند تا طنر!

بهترین راه

۱ــ تو كز محنت ديگران بي غمي
  بـزن بـر سـر رهگـذر شـلغمي.

عاشقی

۲ - سنگهايي كه من از ياد تو بر سينه زدم
    برجها ميشد اگــــــــــر خانه بنا ميكردم.

ازدواج

۳ـ اي كـه بي تـابي بــراي ا زد واج
  زن بگير و درد خود را كن علاج

هشدار!

۴ ــ اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما ميگذري
     ما هم از كوچه ي معشوقه ي تو ميگذريم.

توبه!

۵ ــ گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم        

    که  د گر ا  ز  ا ين   خطا ها  نکنم

    بوسه دادی و چو برخاست لبم از لب تو  

    توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم .

گفتگو

۶ ــ گفتم ا ي  يا ر
 گفتي زهرما ر
 گفتم ايسروي روان  
 گفتي افسانه نخوان
 گفتم از غم توبيمارم
 گفتي من پرستارم؟ .

نیکی

 تو نيكي ميكن و در دجله اندا ز
اگر عقل از سرت بنموده پروا ز
يا
تو نيكي ميكن و در دجله اندا ز
كه ايزد وقت پس دادن كند ناز.

جامی

 گويند جامي روزي اين شعر را گفت:
بسكه در جان فگار و چشم بيمارم تويي
هر كه پيدا مي‌شود از دور پندارم تويي
شخصي در آ نجا بود و گفت: اگرخري پيدا شود؟
جا مي  گفت  :باز پندارم تويي .

صدام

صدام كه مشهور جــهــان نام گرفـت
در  زند ا ن بـر فـت و آر ا م گـر فـت
با اين همه زندگي كه مخفي ميكرد
ديدي كه چگونه بوش ؛ صدام گرفـت.

مي‌ترسم

اگر چه سخت بي ‌باكم، ولي اين بار مي ‌ترسم
مگو كمتر بترس اي دوست که من بسيار مي‌ترسم
ندا رم ر يش‌ وتفنگ وندا رم  زجرو ز ندا ني 
كه از ريش و بروتي  اينهمه اغيارمي ‌ترسم
نه ازاينها‌ها خوشي ديدم، نه دل با ديگران بندم  
چو نيش از ريسمان خوردم، چنين از مار مي‌ترسم.

از نیمچه ملای مبارز پرسیدند که لوده به که میگه؟ جواب داد ! به کسی که به ویبلاگی سری بزند و نظر ندهد

دوست تان بد نمود خان تا بعد

+ نوشته شده در  Mon 19 Sep 2005ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

سرود مُلی

 

قو قو قــــــــــو برگ چنار
رهبرا شیشته قطـــــــــــار
میزنن چرس و قمـــــــــار
کتی دالر و کــــــــــــــلدار

کاشکی صیاف می بودم
ریش تا ناف می بـــودم
ده زیرِ لیاف می بـــودم
از گناه صاف می بودم

کاشکی فهیــم می بودم
ده چور سهیم می بودم
بلند منزل می داشــــتم
ده آن مقیم می بــــودم

کاشکی جهاد می کدم
نامـم استــــاد می کدم
خوده آباد می کـــــدم
مُلـــکه برباد می کدم

وازکت کشـــال می داشتم
جیب پُر از مال می داشتم
عقــل خال خال می داشتم
رتبه مارشال می داشـــتم

قو قو قو برگ چنار
رهبرا شیشــته قطار
میزنن چرس و قمار
کتـــــی دالر و کلدار

چرا مه نیستم رهبر؟
الله اکــــبر الله اکبر


جنايتكار  جنگي  را نه  بيني 

  

به  كرزي  گفت  روزي   عيب  جويي

كه  در  باب  ستمكاران  چه  گويي

 

سر وكار تو  با  چرسي  وبنگي  است

نشستت  با  جنايتكار  جنگي  است

 

به جاسوسان  خارج  تكيه از  چيست

مگر  درمملكت  مرد  هنر   نيست

 

مگر  مردان  كاري را  وبا    برد

سگ ديوانه  ,   مكتب  خوانده را خورد

 

تملق  پيش  غرب و شرق  تاكي

تجاوز  بر  حقوق   خلق   تاكي

 

به  پاسخ  گفت  كرزي   با  لوندي

افندي جان  افندي جان  افندي

 

چه  ميگردي  به  پشت  مجرم  جنگ

هرات  وپكتيا  وبلخ  و  سالنگ

 

جنايتكار جنگي  در  ميان    نيست

نياز پرس وپال   وامتحان    نيست

 

همه خوي  پلنگي  را  زدودند

تو  پنداري  ز  اول ميش  بودند

 

فهيم  ما كه سردار  است وغازيست

دل و  دست  وزبان  او   نمازيست

 

يكي ,  هم  كاسه   لوي درستيز

تفنگش  را  نهاده  در  پس  ميز

 

نه  دزد  گردنه   نه  رهزن  مال

مكرر   حج   رود  امسال  و هر  سال

 

وزير  برق  ديگر   جنگجو   نيست

ورا  جز   خدمت  خلق  ,  آرزو   نيست

 

سران  دين ,   رباني   و سياف

 پس پيري  گرفته   راه   انصاف

 

توقف   داده  هاوان   وسكر  را

مبدل  ساخته  پالان   خر   را

 

خليلي ,  انوري  ,  سوگند خوردند

تعهد نامه  رسمي سپردند    

 

كه از  جنگ  خيابان دست  گيرند

وزارت  يا ولايت   را  پذيرند

 

***

 

به  گلب الدين   كه  كابل  را  تبه  كرد

و   چنگيز  مغول   را  رو  سيه  كرد

 

امير ا لمومنين    و   امت    او

وزيران   و سران    دولت   او

 

سر  انبان   رحمت   را   گشوديم

برادر  هاي  خود  عفو   نموديم

 

وطن  را   خانه   اغيار   كرديم

عدالت  را  گل وگلزار  كرديم

 

جنايتكار   جنگي  را   نه   بيني

دگر    خوي  پلنگي  را   نه  بيني


طالب  نامه

 

 

در  مملكت  سپـــــاهي  و سركار ,  طالب   است

قند  وقروت  ,   شــــــمله  ودستار , طالب  است

تنبان  سر حــــــــــــدي   چو  بود   پرچم   وطن

بقال   پشت كــــــــوچه   و عطار ,   طالب است

القاعده  ,  كــــــــرزي  وملا عمــــر   يكي  ست

انجوي   گرگ   تا  ســـــگ دربار  طالب   است

صلح  و  صفا  چو  جــــــن  و  پري    ناپديد شد

آي  ساف  جاي خود  همه  اغيار   ,  طالب است

اين  ريش و پشم    فخـــــــــــريه  قندهار   نيست

زير  زميـن  ارگ  به  خـــــروار    طالب  است

اسلام  چـرس وبنگ  چـــــــــو  گيتي نو رد   شد

تصــوير   پشت  قطي  نــــــسوار    طالب  است

شيخ  آصــف  شكم  كه  زن  تـــــــــــازه  مي كند

حضرت"  دهل  نواز   وعــزادار    طالب  است

برنامـه  هاي   بي بي  سي فريــــــــــــاد مي زند

توني  بلر  وبوش   جهانـــــخوار ,  طالب  است


مادر مراببخش

 

سياستمدار : مادر مرا ببخش که بخاطر کسب چوکی برادانم را فريب داده وسبب  قتل  انها شدم! مادر مرا ببخش که  استقلال  وطنم را گاه به اين و گاه به آن اجنبی به معرض فروش قرار داده ام مادر مرا ببخش , مادر مرا ببخش .

نيمجه فر هنگی : مادر مرا ببخش که بجای مثلآ کار بخاطر رشد زبان مادری به نوشتن مقالات و حکايت موش و پيشک پرداخته ام و مادر آخم مکن زمانی مولانا جلال الدين محمد بلخی را  مولانای نيشابوري لقب داده اند خاموشی اختيار کرده ام و زمانی  شنيدم که  مولانا جامی که گويا  هم وطنم نيست  باز هم خاموش بودم و به نوشتن مقاله مود روز موش و پيشک پرداختم , مادر مرا ببخش .

نيمجه ملا : مادر مرا بيامورز, من فرزند گناه کارت در هررژيم  و حکومت به فر زندانت احکام الهی را غلط تفسير و تبليغ  کرده ام از غاری امان ا للّه خو بگذريم که حتی به طالبان پنج وقت نماز ,فتوای  کفر صادرکرده ام , مادر مرا بيامورز.

نيمچه داکتر : مادر مرا ببخش که در سخترين شرايط , من به فکر تداوی فرزندانت نه  بلکه به فکر معاينه خانه و دواخانه ام بوده ام و فيسم را مانند فشار خون مريضانم بلند تر و بلند تر ساخته ام , مادر مرا ببخش .

تفنگدار  : مادر, مادر , مادر اين منم يگانه فرزند تو که مانند مار پوست عوض نموده ام  مادر;   چپی , راستی , ناسیونالست , سکتاریست  , اشرافي, ما ويست , اخواني, صدای عوام, افغان ملت, خلقی  , پرچمی , زرغونی , خيبری ,کارملی , امينی , نجيبی , مجاهد و طالب اين همه القابيست که با آن برادانم را سر بريده ام  , مادر مرا ببخش .

نيمچه تجار : مادر در شرايط که برادرانم يک لقمه نان خشک نداشتند من احتکار ميکردم و تا قيمت آرد و روغن به کهکشان نمی رسيد مواد احتکار شده ام را  به بازار عرضه نمی کردم و بجای بوره و صابون پوقانه و جرينگانه وارد وطنم ميکردم , مادر مرا ببخش .

نيمچه مامور : مادر از شرم چی بگويم جيب های مرا جعين را آنقدر خاراندم که از دفترم برهنه بر ميگشتند , مادر مرا ببخش .

مادر : افسوس ميکنم بر حال ميهنم .

+ نوشته شده در  Mon 29 Aug 2005ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

با سلام دوباره

قلندر خان: چرا دروازه دستشویی را باز گذاشتی؟ عزیز خان: هه هه، خیلی هوشیاری؟! دروازه را ببندم

که از سوراخش سیل کنی؟!


ملاپطرول خان روزی با زنش میرود سینما 
هنگام تماشای فلم گاوی مي دويده طرف تماشاگرا  
ملا پطرول شروع مي كنه به فرار كردن
زنش مي گه كجا مي ري چرا فرار مي كني اين خو فيلم اس
ملا پطرول بر مي گرده مي گه : والا من مي دانم فيلمه ،‌گاو كه نمي دانه


یک  پتان دازبکستان میرود جوراب امریکایی میپوشد احساس بیگانگی میکند


عكاس:«دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»


یارو سوار ملی بس میشود زنی را میبیند که شکمش زیری پایش  میشود  میگه خواهر جان این چیه؟ زن میگه بچیم اس ! یارو میپرسه ! دوستش داری؟ زن میگه اره خیلی . یارو  ميگه پس چرا قورتش دادي


چند راه برای مردم ازاری !

۱ ــ روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعت تان راكوك كنين تا همه از خواب بپرن! 

۲ ــ وقتي از کسي آدرسي را مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش پیش چشمش از يک نفر ديگه ادرس را بپرسين

۳ ـــ همسرتان را با اسم همسر قبلي تان صدا کنین

۴ ـــ وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتبا کانال را بدل کنين

۵ ـــ به کسي که دندان مصنوعي داره همیشه زردک تعارف کنين

۶ ــ اگر سر دوستتان کل است مرتبا از آرايشگرتان تعريف کنين

۷ ــوقتي کسي چیزی تازه و قیمتی میخره برایش بگوین خيلي قیمت خريده و چشمت را سرمه کده

۸ ــ وقتي دوستتان را بعد از يک مدت طولاني مي بينين بگویین چقدر پير شده

۹ ــ وقتي کسي در جمعي جوک میگویه  بلافاصله بگویین خيلي قديمي بود

۱۰ ـ چاقي و شکم بزرگ دوستتان را مرتبا برایش يادآوري کنين    فعلا همین قدر


زن ها به چه میمانند خصوصیات مهم زن ها

۱ ــزن ها مثل رادیو هستند

 هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند

 ۲ ــ زن ها مثل شبكه اينترنت هستند
از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند

۳ ــزن ها مثل رعد و برق هستند
اول برق چشمان شان مي رسه , بعد رعد صدای شان 

۴ــ زن  ها مثل ليمو شيرين هستند
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند

۵ ــ زن ها مثل موبايل هستند
هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند

گفتم دوستت دارم گفتي گم شو . گفتم برایت ميميرم ، گفتي گم  شو . گفتم بدون تو هيچم ، گفتي گم شو . گفتم ميخواهم بگيرمت ، گفتي : راست ميگي ؟ گفتم : گم  شو

خصوصیات مهم زن ها بود اما خصوصیات مردها را بعدا بخوانید


چند لینک از دوستان ما !

کثافات المثلها و پارلمان المثل ها

چند ضرب المثل بی مرج و نمک

عشق دیسکو

 راستی یک حکایت از بزرگان !

میگن از  شیخ ابو سعید پرسیدند لوده به که میگن؟ ابوسعید گفت : به کسی که به ویبلاگی سر میزند و نظر نمینویسد

+ نوشته شده در  Sat 20 Aug 2005ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

بیرار جان خوش امادی مه بلیخور و بلیبور ریزه کیته شیم شونوم


اواسط نمایش فلم بود  که ظاهر خان زیر چوکی خود را می پالید .

راهنمای سینما نزدش امده پرسید : برادر چه را جستجو میکنی<؟

ظاهر خان جواب داد :ساجقم از دهنم افتیده ان را می پالم .

راهنما با خنده گفت  :اگر ساجق خود را پیدا کنید هم کثیف شده لطفا مزاهم دیگران نشوید

ظاهر خان به ناراحتی گفت : می دانم که ساجقم کثیف شده  دندانهای ساختگی ام که در ان بند

مانده شاید کثیف نشده باشد !!


ظاهر خان پیشی داکتر بد نمود رفت و گفت : داکتر صاحب غذا را هضم نمیتانم چه بکنم ؟

داکتر بد نمود برایش گفت : غذای هضم شده بخور


محسنی همیشه برای مردم بهشت را توصیف میکرد .

غلام پقیر مامد پرسید : جنابا ! چرا از جهنم و اوضاع ان هیچ نمیگویی ؟

محسنی گفت : انجا را خود ما رفته و خواهیم دید احتیاجی به توصیف ندارد .


زمانيکه حفيظ الله امين تره کی را زندانی ساخت و کسی از جای او اطلاع نداشت .

در همين وقت چند تن از سربازان از دهليز ميگذشت .اولی گفت :

زه سيلاب يم (من سيلاب هستم)

دومی : زه درياب يم (من دريا هستم )

تره کی از تشناب صدا داد : زه بندی به کناراب يم .(من بندی به کناراب استم)


روزی حامید شاه کرزی  اعلان کرد  : هر کس بتواند تلکی بسازد که موش بیشتر

بگیرد  برایش جایزه میدهم .

هر کسی که تلکی می اورد  هیچ نتیجه نمیداد  چندی بعدفهیم تلک اورد  .

حامید شاه گفت  : برو صبح بیا

فهیم فردای انروز امد  و گفت : تلک من موش ها را کشت یا نه ؟

حامید شاه گفت : تلک شما موش را نکشت از بسکه تلک شما مثل قواره خودتان

خنده دار بود  موشها به مجردی که چشم شان به ان می افتید  از خنده بی حال

میشدند چنانچه بیست و پنج دانه انها از خنده مردند .


انوری پیشی قاضی رفت و از محسنی شکایت کرد

قاضی پرسید : چه شکایتی ازمحسنی  دارید ؟

انوری گفت : قاضی صاحب محسنی چهار سال و چهار ماه و چهار روز مرا

خوک گفته است .

قاضی : پس چرا زودتر شکایت نکرده اید ؟

انوری گفت : برای اینکه تا هنوز خوک را ندیده بودم .


 

عبدالرسول در حالیکه نان میخورد به صاحب خانه گفت : احمد شاه ! وقتی من نان میخورم سگ شما

با یک حالت غیر عادی سوی من نگاه میکند .

احمد شاه گفت : درست ! سگ من بسیار هوشیار است کاسه ،خود را میشناسد !


یکروز عطا محمد در پاکیستان خورجین خود را گم کرده بود هرچه جستجو کرد نیافت شروع به غالمغال

کرده گفت : اگر خورجین من پیدا نشود کاری میکنم که پدرم کرده بود اهالی قریه ترسیدند و یک خورجین

برایش اوردند . بعد از او پرسیدند خوب حالا بگو پدرت چه کار کرده بود ؟

عطا محمد با خونسردی گفت : هیچ از گلیم کهنه ، خود یک خورجین دیگر درست کرده بود!


ربانی شیر میخورد  در گیلاس شیرش مگس افتاد ازبال مگس گرفته ان را از کیلاس بیرون کشید و با

عصبانیت گفت اگر به شیر این قدر علاقمند استی پدرت را بگو که برایت یگ گاو میش بخرد .!


محسنی مردم را به کارهای نیک دعوت میکرد و ضمن بیانیه ی به مرد م گفت :« ای مردم کار های نیک

کنید و از کارهای بد بپرهیزید ورنه ....»

مردم پرسیدند ورنه چه خواهد شد ؟

محسنی : ورنه همه مانند کشتی تایتانیک غرق خواهید شد!


در یکی از مجالس رسمی انگلیستان خانمی به سفیر ربانی گفت  از قراری که شنیده ام ربانی چندین

زن دارد !  سفیر گفت : بلی چنین است

شاهزاده خانم با شوخی گفت : پس ربانی دیوانه است ؟

سفیر بدون تعمل گفت : بلی دیوانه زنها .


ظاهر شاه از دیوانه خانه ی علی اباد دیدن میکرد وارد یکی از اتاق ها شد دیوانه یی سر تا پایش را

دید و از ظاهر شاه پرسید کیستی؟

ظاهر شاه گفت : من ظاهر شاه هستم !

دیوانه در حالیکه می خندید  با دست به شانه ی ظاهر خان کوبید و گفت :

«بیا بیا وطندار چند روز بعد خوب میشی  من هم روز اول که اینجا امدم فکر میکرد هتلر هستم »


محسنی با خانمش نزد داکتر رفتند داکتر به انها گفت : خانم داخل معاینه خانه شود و محسنی در خارج

منتظر باشد زن محسنی گفت : چطور امکان دارد که من تنها نزد شما بیایم و شوهرم در خارج باشد؟

داکتر گفت :ایا بالای من اعتبار نداری؟

زن جواب داد : خواهش میکنم  بالای شما اعتبار دارم اما بالای شوهرم اعتبار ندارم چون در دهلیز شما

نرسی گشت و گذار میکند .


عبدالرسول از گناهانی که کرده بود توبه نمود و در همان روز ریش خود را تراشید  به او گفتند ک چرا

چنین کردی؟

عبدالرسول گفت : از برای انکه ریشم در گناه دراز شده بود !


قلم قاضی  شیلواری از قلمدان افتاد  قلندر خان گفت :

جناب قاضی ! کلنگ ات را بردار ید

قاضی شیلواری گفت : این قلم است نه کلنگ تو هنو ز فرق کلنگ و قلم را گرفته نمیتانی/؟

رقلندر خان گفت  : این قلم نه بلکه کلنگ است  زیرا تو با ان خانه ی مرا خراب کردی !!


ملا سیاف در هوتلی اقامت کرده بود روزی نزد  مسئول هوتل رفت و گفت لطفا یک ایینه ای قد نما در

اطاق من بگذارید .

مسئول هوتل گفت : چرا ایینه قد نما ؟

ملا سیاف گفت : برای اینکه  من امروز  صبح بدون تنبان از هوتل خارج شده بودم


حامید خانه به دیدن دوست خود ذلمی خلیل جان  که تازه از میله و سیر و تفریحی امده بود رفت

ذلمی خان به حامید خان  عکس های میله را نشان می داد حامید خان متوجه شد که که عکس زنش 

نیز در جمله انهاست و دانست که خانمش نیز در همین گروب بوده است

 

ذلمی درباره ی هر یک از زنها توضیح میداد : این خانم بسیار شوخ بود .... و این دیگر با هر کس ارتباط

می گرفت ....

حامید خان به تشویش شد  با ناراحتی عکس زن خود را به او نشان داد و گفت : این خانم چطور بود؟

ذلمی خلیل خان با احترم زیادی گفت  این خانم بسیار شریف و با اخلاق بود همانطوریکه با شوهر خود

امده بود  با شوهر خود رفت و هیچ کاری خلاف .... نکرد !!


 

+ نوشته شده در  Wed 10 Aug 2005ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

سلام دوستان عزیز  امروز جوگ نوی دارم و بعد از این جوگ ها در این ویبلاگ مرتب نشر خواهد شد .

یک روز یک اوغان(در افغانستان کلمه ء اوغان به پشتو نها اطلاق میشود) برای خرید یخچال میرود بازار ..

وقتی داخل دکان میشود از دکاندار میپرسد برادر این یخچال چند قیمت دارد؟ دکاندار میگوید من اصلا

یخچال را به شما نمیفروشم .  اوغان از دکان خارج میشود فردا با لنگی و بوت نو میاید میگوید برادر این

یخچال را چند میفروشید؟ دکاندار باز میگوید :به شما نمیفروشم . خلاصه اوغان بسیار دلتنگ میشود

فردا ریش و بروت را میتراشد و میاید باز هم همین جواب را میشنود روز سوم لباسهای خود را بدل میکند

و خلاصه خود را مودل اروپای ها میسازد با هزار ارزو برای خرید یخچال میرود باز هم از دکاندار  همین

جواب را

میشنود ..بالاخره از دکاندار میپرسد برادر روزی اول امدم نفروختید روزی دوم لنگی و بوت نو پوشیدم

نفروختید و امروز که لباس ها و همه سراپایم را بدل کرده ام نفروختید چه کار کنم من ،تا شما این یخچال

را به من بفروشید؟ دکاندار با عصبانیت گفت ! برو برادر به عوض لباس مباس اول فکر ته چینج کو!  درست

ببین این الماری است نه یخچال !                    

چند ضرب المثل بی مرج و نمک .

-بت بامیان اگر در قندهار می بود زیارتگاه میشد .

-طالبان که زورش به امریکا نرسید به آخند کشی رو می آورد .

-دنیا را آب بگیرد چورچ بوش را تا بندی پایش است

- ریش بز ریشی سیاف، وریش سیاف  ریش امیرالمومنین است .

-ریش اگر نظام دین باشد بز باید امیرالمومنین باشد

-استادان که در دانشگاه درس داده نتوانستند میگن که میتود همین است .

-دهانش که بوی شراب داد میگه بری صحت خوب است .

-بادپور بن لادن وقت فرار  چشم ملا عمر را کور کرد

-دالر که زیاد شد بجای کوکاکولا شراب می خورند.

-اشرف غنی که رییس دانشگاه شد . استادان در تابستان کرتی زمستانی می پوشند .

-خانه مامور دولت از خانه خدا پاک تر است .

- شجاع ترین و زیر ٫ وزیر هوانوردی و توریزم است .

-اب که پیدا نشد فانتا نوش جان کن .

-ملت بابا دارد و مادر نه .

 

+ نوشته شده در  Wed 10 Aug 2005ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری) 

زینت تمرین اواز خوانی میکرد حامید شوهرش پیش کلکین ایستاد میشد  روزی با عصبانیت به شوهر

خود گفت : چرا وقتی من تمرین اواز خوانی میکنم تو پیش کلکین ایستاد میشوی؟

حامید گفت : بخاطر حفظ ابروی خود این کار را میکنم اگر همسایه ها در وقت اواز خوانی

تو مرا پیش کلکین اتاق نبینند فکر میکنند که من ترا میزنم و تو چیغ میکشی !


شخصی نزد یک رهبر سیاسی رفت که من پیغمبر خدا هستم به من ایمان بیاور .

رهبر گفت معجزه ات چیست؟

گفت : هر چه میخواهی .

رهبر قفلی پیشی او گذاشت  و گفت اگر راست میگویی این قفل را بی کلیدباز کن

مرد گفت : من دعوای پیغمبری میکنم نه دعوی کلید سازی .


شمشیر خان به پسر خود خنجر خان گفت : خنجر خان ! خجالت نمیکشی این اطلاعنامه

را به خانه اوردی که در همه مضامین ناکام استی؟

خجر خان گفت : پدر جان عصبانی نشوید این اطلاعنامه ، خود تان است که امروز از بین

اوراق یافت شد .


پیره زنی بنام قورباغه در ایینه نگاه میکرد دید چشمانش حلقه زده

صورتش چین خورده و رنگیش پریده !  با خودش گفت خدا ایینه ساز های قدیم را

بیامرزد ایینه سازهای فعلی چزی میسازند که صورت مقبول مرا چنین نشان میدهد.


+ نوشته شده در  Sun 26 Jun 2005ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

جلندر خان به ناشری مراجعه کرد و گفت که کتابی نوشته ام خیلی مفید و علمی ، من باور  دارم که اگر

این کتاب چاب شود در چند روز به فروش خواهد رسید .

ناشر پرسید : خوب، نام کتاب شما چیست ؟

جلندر خان نویسنده گفت : هزار هنر پولدار شدن

ناشر پرسید : چرا خود تان کتاب را چاب نمیکنید؟

نویسنده با اهی جواب داد . به خاطری که پول ندارم


شیخ الاسلام هرات شنید که جامی به خانه ، بعضی از مقربان حسین مرزا بایقرا رفته و از طعام انها

خورده است . سیف الدین گفت : از وقتیکه جامی از طعام فلان تناول نموده ما دست از طعام او شسته

ایم ! این خبر به جامی رسید گفت: از وقتیکه سیف الدین سیف الاسلام شده است ما هم دست از

اسلام شسته ایم!


در زمان رژیم ظاهر شاه  ، روزی ظاهر شاه به دکتر شفق گفت : اگر سرحدات کشور را باز بگذاریم همه

مردم فرار خواهند نمودند بجز من و خودت کسی در کشور نمیماند .

شفق گفت : نخیر صاحب ! بجز خودت کسی دیگر نخواهد ماند .


 زینت که مشغول اشپزی بود وارخطا نزد مادرخود امده گفت : مادر جان ! یک موش در دیگ افتاد

مادرش گفت : چه چاره کردی؟

زینت گفت : از موش ترسیدم و نتوانیستم انرا از دیگ بگیرم رفتم پشک همسایه را گرفت در دیگ

انداختم !


انوری پیش حامید رفت و گفت کار زیاد است تنخواه کم است معاش من را زیاد کن ورنه ..)

حامید پرسید : ورنه چه خواهی کرد

انوری : ورنه با همین تنخواه کار خواهم کرد !!


 

نرس از قلندر خان که بستر بود پرسید !

چرا شما سر خود را پائین انداخته وطرف شکم خود میبینید؟

قلندر خان : بخاطریکه داکتر گفته متوجه معده ات باشی 

+ نوشته شده در  Sun 26 Jun 2005ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

 

شاگرد از معلم تاریخ پرسید معلم صاحب ار روزی کدام کار ظاهر شاه ، او را به نام بابای ملت میگویند؟

معلم تاریخ گفت : چون ظاهر شاه در دوره چهل ساله ی حکومت خود بسیار زنها و دختران را دوست

داشت و امروز همان اولاد های نا مشروع او ، او را به نام بابای خود یاد میکنند که یک واقعیت بسیار

تلخ است .


مردم از اشرف غنی پرسیدند « این افراد مسلح (بادیگاردها) به دور و پیشت چه میکنند

اشرف غنی : اینها «بادیگاردها» سکها اند که مرا حفاظت و نگهبانی میکنند !

مردم پرسید : خیر خودت چه استی؟

اشرف غنی : مه شیر هستم

مردم : در اینکه خودت و بادیگار هایت چهار پا دارید و هم نوع استید شکی وجود ندارد  اما اینکه سگها

از شیر نگهبانی میکنند جای تعجب است!


روزی جنرال انفجار خان ( رشید خان ) از تورن اسماعیل خان « مشهور به تورن مجبور خان » پرسید

ساعت چند است ؟

تورن مجبور خان که از انفجار خان بسیار میترسید با عاجزی گفت : قربان شما ساعت هر چند که میل

مبارک باشد.


قندی گل به پسرش ظاهر گل گفت : بچیم هر وقت مهمان امد اگر من گفتم چاینگ بیار بگو کدامش را

اگر گفتم رادیو بیار بگو کدامش را ، خلاصه هر چیزی را خواستم تو پرسان کو کدامش را ؟

تصادفا در همان روز چند نفر از دوستان پدر ظاهر گل مهمان شد ند .

قندی گل : بچیم پدرت را صدا کن .

ظاهر گل با اواز بلند گفت : کدامش را مادر جان !


به یاد بود مرگ یک نقاش بزرگ با تشریفات تمام یک تابلوی بزرگ شرح حال او را در بالای درمنزلش نصب

کردند  پس از تمام  شدت تشریفات دو نفر از مدعویین (عبدالرسول و احمدشاه) با هم طرف منزل

میرفتند عبدالرسول گفت : اگر من بمیرم تابلوی بالای در منزلم  اویزان خواهند کرد ؟

احمدشاه گفت : بلی ، حتما

عبدالرسول گفت : روی ان چه چیز خواهند نوشت ؟

احمدشاه : روی ان مینویسند (خانه کرایی )


 تکراری است

در زمان مشروطیت پیر زنی به نام گل پیکی از مردی بنام شاهپور پرسید : منظور از مشروطه چیست؟

شاهپور گفت : قوانین جدید .

گل پیکی پرسید : مثلا چی؟

شاهپور به شوخی گفت : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان .

نواسه ی گل پیکی که مریم نام داشت گفت : این چی فایده ؟

گل پیکی با عصبانیت به مریم گفت : ای بی حیا حالا کارت به جایی رسیده که به قانون مشروطه ایراد

میگیری   ؟       

 


    این هم یک شعر

نو عـــــــروس ز صـــــــــفا گفت شبی با داماد

نام این مه چه کسی ماه عسل بنهاده است؟

گفت داماد به لبخـــــــــندجوابـــــش، کاین ماه

ماه غسل است ولی نقطه ی ان افتاده است

+ نوشته شده در  Tue 21 Jun 2005ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  | 

کاظمی سلمانی داشت

جاوید برای تراشیدن سر خود نزد کاظمی  رفت کاظمی هنگام تراشیدن سر او چند جای سرش را خون

(زخمی) ساخت در این اثنا خر کاظمی  که به انوری  مشهور بود و به درخت بسته بود  ریسمان خود را

کنده و فرار کرد

کاظمی از جاوید  پرسید : چرا خر تو گریخت

جاوید گفت : شاید فکر کرده باشد  که بعد از من سر او را میترشید .


عده ای از جهان گردان به تماشای ابشار نیاگارا رفته بودند پس از چند لحظه راهنمایی جهان گردان  با

عصبانیت در لدسپیکر فریاد زد اگر این زن ها ساکت شوند  شما به خوبی  میتوانید صدای غرش این

ابشار عظیم  را بشنوید !


ربانی از شراب مست شد  و از خانه بیرون امد و در میان راه افتاد  یکی امد روی او را می لیسید ربانی

که مست بود گمانم کرد که انسان است اورا پاک میکند

ربانی گفت : ای وطندار از شما تشکر که مرا نوازش میکنی  در همین وقت  سگ پای خود را بلند کرد و

بر رویش ... کرد

ربانی گفت : هرگز این احسان  ترا فراموش نمیکنم که با آب گم رویم را میشویی !!

 

+ نوشته شده در  Tue 21 Jun 2005ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری) 

 انورالحق خان کتابی تالیف کرد در همین وقت خانمش طفلی به دنیا اورد دوستانش برای تبریکی طفل  به خانه اش امدند انورالحق خان که فکر میکرد  انها به خاطری  تبریکی کتاب امده اند  با شکسته نفسی گفت : .

من از لطف شما تشکر میکنم  ولی باور کنید در این کار من هیچ دخالت نداشتم  اگر کاری هم صورت گرفته از زحمات  خانمم که همسایه و دوست عزیزم زلمی خلیل جان که همرایش همکاری کرده است میباشد .

   


         
         عينک ذره بينی
قانونی  نزدی يک عينک فروش مراجعه کرد و گفت :وطندار برايم يک عينک ذره

بينی بدهيد که چيزهای خورد را کلان نشان بدهد . عينک فروش برايش يک عينک

داد  قانونی از عينک فروشی  بيرون شده در بازار گشت و گذار ميکرد پس از چند

دقيقه مقابل يک کراچی ايستاد  و گفت برادر اين پوقانه ها چند است؟

صاحب کراچی که احدی نام داشت با عصبانیت گفت : کور استی نميبينی که اينها

پوقانه نيست انگوری حسينی است .
 


                                               

جنرال انفجار خان که رشیدخان  نام داشت از جنرال مجبورخان که به تورن

اسماعیل مشهور بود پرسيد : بگو در جبهه چه وقت بايد پيشروی و چه وقت بايد

عقب نشينی کرد؟ جنرال مجبور خان گفت :

قربان شما وقتی دشمن پيشروی کرد بايد عقب نشينی کرد و زمانيکه از عقب حمله

ميکند بايد پيشروی کرد . 


حامید خان با ظاهر خان صحبت میکردند در عین صحبت حامید خان با چاپلوسی 

به ظاهر خان گفت

 من  ديشب خواب ديدم که سراپای شما  الوده به عسل است و سراپای من الوده به

کثافت است .

ظاهر خان گفت  : تعجبی نبايد داشت زيرا تو گناه کاری و من ثوابکار ..من بهشتی

ام و تو جهنمی .

حامید خان گفت: اجازه ميدهيد بقيه خواب را هم بگويم ؟

ظاهر خان گفت بگو . حامید شاه گفت :انوقت من خواب ميديم که شما سراپای مرا

ميليسيد و من سراپای شمارا .


 بادرنگ  : او بد نمود چرا زن نميگيری ؟

بد نمود : زن پير را دوست ندارم .

بادرنگ : زن جوان بگير .

بد نمود  : زن جوان مره دوست ندارد

 


  

به یادری دوران جوانی

              

  گفتگوی عاشقانه

حامید خان نامزد خودزینت را سوار موتر نموده به پارک میبرد در بین راه زینت

به حامید گفت ایا با یکدست دریوری میتانی(میتوانیحامید با غرور افغانی خود

گفت  بلی .

زینت گفت : عملی کن .

حامید یکدست خودرا از اشترنگ موتر بر داشت و به زینت نشان داد .

زینت با خوشحالی گفت : بسیار خوب . حالا با همان دست بیکار خود بینی ات را

پاک کن . 

 


                            این هم یک شعر

مستــخدم اداره به دنـــبال رشـوه ده

دیـــدم که تیز میــدود و  گوز میزند

گفتم اگر وزیر خبر شد  چه میکنی

گفتا خموش باش که او  نیز میزند



 

+ نوشته شده در  Mon 20 Jun 2005ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)